دوشنبه, 06 مرداد 1393

شاهد افلاکی

چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی

چون بادِ سحرگاهم ، در بی سر و سامانی

من خاکم و من گَردم ، من اشکم و من دردم

تو مهری وتو نوری ، تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر ، بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را ، بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی ، در مستی و در پاکی

من چَشم ترا مانم ، تو اشک مرا مانی

در سینه ی سوزانم ، مستوری و مهجوری

در دیده ی بیدارم ، پیدائی و پنهانی

من زمزمه ی عودم ، تو زمزمه پردازی

من سلسله ی موجم ، تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت ، دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی ، دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو ، نسپاری و بسپاری

کام از تو و تاب از من ، نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت ، کو چشم «رهی» جویت ؟

روی از منِ سرگردان ، شاید که نگردانی