شنبه, 03 آبان 1393

 

 

الهي به مستان جام شهود

به عقل آفرينان بزم وجود

به آنان كه بي باده مست آمدند

ننوشيده مي‌ مي پرست آمدند

دلم مجمر آتش طور كن

گلم ساغر آب انگور كن

به ساغر كشان شراب ازل

به ميخارگان مي‌ لم يزل

به عشقي كه شد از ازل آشكار

به حسني كه شد عشق را پرده دار

دلم مجمر آتش طور كن

گلم ساغر آب انگور كن

در اين حال مستي صفا كردم

تو را اي خدا من صدا كردم

از اين روزگاري كه من ديده‌ام

چه شبها خدايا خدا كردم

نهادم سر سجده بر خاكت

به درگاهت امشب دعا كردم

شرار عمر فاني من

طلوع جاودان تويي تو

نشان ناتواني من

توان بي نشان تويي تو

تو شور عشقم داده‌اي

مرا تو رسوا كرده‌اي

بكوي اهل دل مرا

تو مست و شيدا كرده‌اي

كجا روم كه چاره ساز اي خدا تويي

نياز هر چه بي نياز اي خدا تويي