شنبه, 29 آذر 1393

بمان مادر ، بمان در خانه ی خاموش خود ، مادر

که باران بلا میبارد از خورشید

در ماتمسرای خویش را بر هیچکس مگشا

که مھمانی به غیر از مرگ بر در نخواهی دید

زمین گرم است از باران خون ، امروز

ولی دلھا درون سینه ها سرد است

مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ی این در

که قلب آهنین حلقه هم کنده از درد است

نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بردار

که در زیر فشار گامھا نابود خواهد شد

متابان برق چشمت را به دیوار خیابانھا

که همچون شعله ای در زیر باران ، دود خواهد شد

تلنگر میزند بر شیشه ها سر پنجه ی باران

نسیم سرد میخندد به غوغای خیابانھا

دهان کوچه پر خون میشود از مشت خمپاره

فشارد درد می دوزد لبانش را به دندانھا

زمین گرم است از باران خون ، امروز

زمین از اشک خون آلوده ی خورشید ، سیراب است

ببین آن گوش از بن کنده را در موج خون ، مادر

که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است

ببین آن چشم را چون جوجه ای در خاک و خون خفته

که روزی استخوان کاسه ی سر آشیانش بود

ببین آن مشت را ، آن دست دورافتاده از تن را

که روزی چون گره می شد ، حریف دشمنانش بود

ببین آن مغز خون آلوده را ، آن پاره ی دل را

که در زیر قدمھا می تپد بی هیچ فریادی

سکوتی تلخ در رگھای سردش زهر می ریزد

بدو با طعنه میگوید که بعد از مرگ ، آزادی

بمان مادر ! بمان درخانه ی خاموش خویش امروز

که باران بلا می بارد از خورشید

دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه میدوزی ؟

که دیگر سایه ی فرزند را بر در نخواهی دید