چهارشنبه, 03 اردیبهشت 1393

ای دریغا روزگار کودکی

که نمی دیدم از این غمها، یکی.

فکر ساده، درک کم، اندوه کم،

شادمان با کودکان دم می زدم.

ای خوشا آن روزگاران، ای خوشا!

یاد باد آن روزگار دلگشا!

گم شد آن ایام، بگذشت آن زمان.

خود چه ماند در گذرگاه جهان؟

بگذرد آب روان جویبار،

تازگی و طلعت روز بهار،

گریه ی بیچاره ی شوریده حال،

خنده ی یاران و دوران وصال.

بگذرد ایام عشق و اشتیاق،

سوز خاطر سوز جان، درد فراق،

شادمانیها، خوشیهای غنی،

وین تعصبها و کین و دشمنی؛

بگذرد درد گدایان ز احتیاج،

عهد را زین گونه برگردد مزاج؛

این چنین هر شادی و غم بگذرد،

جمله بگذشتند، این هم بگذرد