سه شنبه, 29 مهر 1393

الهی سینه ای ده آتش افروز

در آن سینه، دلی و آن دل همه سوز

هر آن دل را كه سوزی نیست دل نیست

دل افسرده غیر از آب و گل نیست

دلم پر شعله گردان سینه پر دود

زبانم كن به گفتن آتش آلود

كرامت كن درونی درد پرورد

دلی دروی درون درد و برون درد

به سوزی ده كلامم را روایی

كز آن گرمی كند آتش گدایی

دلم را داغ عشقی بر جبین نه

زبانم را بیان آتشین ده

سخن كز سوز دل تابی ندارد

چكد گر آب از او آبی ندارد

دلی افسرده دارم سخت بی نور

چراغی زو به غایت روشنی دور

بده گرمی دل افسرده ام را

فروزان كن چراغ مرده ام را

ندارد راه فكرم روشنایی

ز لطف پرتوی دارم گدایی

اگر لطف تو نبود پرتو انداز

كجا فكر و كجا گنجینه راز

ز گنج راز در هر كنج سینه

نهاده خازن تو صد دفینه

ولی لطف تو گر نبود به صد رنج

پشیزی كس نیابد زان همه گنج

چو در هر كنج صد گنجینه داری

نمی خواهم كه نومیدم گذاری

به راه این امید پیچ در پیچ

مرا لطف تو می باید دگر هیچ