یکشنبه, 30 آذر 1393

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست

زندگی خوشتر بود در پرده ی وهم و خیال

صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست

شب ز آه آتشین یکدم نیاسایم چو شمع

در میان آتش سوزنده جای خواب نیست

مردم چشمم فرومانده است در دریای اشک

مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است

کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست

ما بدان گل از وفای خویشتن دل بسته ایم

ورنه این صحرا تهی از لاله ی سیراب نیست

آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست

ورنه در گلزار هستی سرو  و گل نایاب نیست

گر تو را با ما تعلّق نیست ما را شوق هست

ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

جلوه ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ

دلگشا باشد٬ ولی چون صحبت احباب نیست

جای آسایش چه می جویی «رهی» در مُلک عشق؟

موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

رهی معیری