پنجشنبه, 09 مرداد 1393

 


مپرس حال مرا ! روزگار یارم نیست

جهنمی شده ام ، هیچ کس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار ! ولی

درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من

به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

مرا ز عشق مگویید ، عشق گمشده ای ست

که هر چه هست ندارم ! که هر چه دارم نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من ، شاید

بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست *