یکشنبه, 30 شهریور 1393

از دست عزيزان چه بگويم گله‌ای نيست

گر هم گله‌ای هست، دگر حوصله‌ای نيست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز اين دست مرا مشغله‌ای نيست

ديری‌ست که از خانه خرابان جـهـانم

بر سـقـف فرو ريخـته‌ام چـلچله‌ای نيست

در حسرت ديدار تو ، آواره ترينم

هرچند که تا خانه‌ی تو فاصله‌ای نيست

بگذشته‌ام از خود ولی از تو گذشتن

مرزی‌ست که مشکل‌تر از آن مرحله‌ای نيست

سرگشته ترين کشتی دريای زمانم

می‌کوچم و در رهگذرم اسکله‌ای نيست

من سلسله جنبان دل عاشق خويشم

بر زندگی‌ام سايه ای از سلسله‌ای نيست

يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن

رفـتـنـد عزيزان و مرا قافـله‌ای نيست

بهمن رافعی بروجنی - پاييز ۴۱