شنبه, 08 شهریور 1393

تا سحر ای شمع بر بالین من

امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه ی غم ناگهان بر دل نشست

رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم به خون آغشته شد

تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی

کشتی امید من بر گل نشست

آه! ای یاران به فریادم رسید

ورنه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه

چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من

بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه بی تابی دل پیش من

بیش ازین دیگر مگو خاموش باش

جز توام ای مونس شب های تار

در جهان دیگر مرا یاری نماند

ز آن همه یاران بجز دیدار مرگ

با کسی امید دیداری نماند

همدم من، مونس من، شمع من

جز توام در این جهان غمخوار کو؟

و اندرین صحرای وحشت زای مرگ

وای بر من، وای بر من، یار کو؟

اندر این زندان من، امشب شمع من

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند

ملتم زنجیرهای بندگی