پنجشنبه, 27 شهریور 1393

 

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند ،

ليك پاهايم در قير شب است

رخنه اي نيست در اين تاريكي

در و ديوار بهم پيوسته

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد

مي كنم هر چه تلاش ،

او به من مي خندد

نقش هايي كه كشيدم در روز ،

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هايي كه فكندم در شب ،

روز پيدا شد و با پنبه زدود

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است

جنبشي نيست در اين خاموشي

دست ها ، پاها در قير شب است